تبلیغات
سرخه آنلاین - گلزار اینترنتی شهدای سرخه(16):شهید محمدرضا غلام
 
سرخه آنلاین
گردهمایی فعالان سرخه ای در فضای مجازی
درباره وبلاگ


جستجوی کلمه "سرخه" در موتورهای جستجوگر اینترنتی نتایج قابل توجهی ارائه نمی دهد. پیشنهاد ما گردهمایی "فعالان سرخه ای در فضای مجازی" برای شناخت و معرفی "سرخه" است.
ارسال مطالب به:
e.sorkheh@gmail.com
سامانه پیامکی:
30004855000155

مدیر وبلاگ : ای سورج(e.soraj)
نظرسنجی
به نظر شما راه اندازی سایت در خصوص کدام موضوع،اولویت دارد؟









 :: شهید محمدرضا غلام(فیض الهی)
فرزند   مسئولیت :
متولد 1342 در سمنان   تاریخ شهادت : 25/12/63
تحصیلات : دیپلم   محل شهادت : - - شرق دجله
شغل :   نحوه شهادت :
تاهل : مجرد   عملیات : بدر
یگان :   محل دفن : گلزار شهدای سرخه
مدت حضور ماه و روز   بنیاد : سمنان
     



مجموعه خاطرات

نویسنده : سیده فهیمه میرسید

زدم پشت دستم وگفتم:« وای مادرجون! طوریت كه نشد؟ پس چند روزه که دلم شور می‌زنه، به خاطر همینه. ».
با لبخندی از من پرسید:« راضی نبودی؟ راستش رو بگو! ».
من هم به جای جواب سؤال او پرسیدم:« من كه راضی‌ام، خدا به همرات برو جبهه. فقط بهم بگو چرا این جوری فكر می‌كنی؟ ».
جواب داد:« از كوه پرت شدم، ولی سالم موندم. به دلم اومد رضایت نداری. اومدم پیش تو. رضایت بده برم شاید شهید بشم. ».
برگرفته از خاطرات مادر شهید




گریه‌اش را شنیدم. خیال كردم طوری شده است. رفتم توی اتاق. داشت نماز می‌خواند. آهسته آمدم بیرون. توی فكر بودم. مادرش با یك استكان روبه‌رویم نشست و پرسید:« چیزی شده؟ ».
جواب دادم:« این بچه به شهادت فكر می‌كنه. مطمئنم. مگه می‌شه یك جوون این طوری گریه كنه اونم بی‌دلیل؟ ».
یك ساعت بعد آمد بیرون. موقع شام که شد دیدم توی خودش است و بی‌حوصله. پرسیدم:« دوست نداری یا سیری؟ ».
مادرش با زانو تلنگری به او زد. به خودش آمد و گفت:« خدا رو شكر می‌كنم که لطفش نصیبم شد و رفتم جبهه. تونستم توی راه حق وظیفه‌ام رو انجام بدم. فقط ازتون می‌خوام راضی باشین و دعا كنین تا خدا من رو قبول كنه. ».
لذت آن شام آخر را كه با هم بودیم، هنوز به یاد دارم. رفت جبهه و دیگر نتوانستیم دور سفره شام كنار هم بنشینیم.
برگرفته از خاطرات پدر شهید




سه مقرّ كنار هم بودند. نیروی تازه نفس آمد مریوان. چند نفری را آوردند سنگر ما. نیمه‌های شب با صدایی بلند شدیم. خواستم فانوس را روشن كنم ولی سرم محكم خورد به جایی. ناگهان گفتم:« آخ! ».
یكی از بچه‌ها پرسید:« چی شده؟ ».
دست به سرم زدم. خیسی خون سرم را احساس كردم. توی جوابش گفتم:« چیزی نیست. ».
دستی به جیبم كشیدم. كبریت را در آوردم و روشن كردم و گفتم:« ای بابا! در ورودی سنگر ریخته. ».
كبریت وسط حرف‌هایم خاموش شد. دنبال كفش‌هایم گشتم. یاد محمدرضا افتادم و صدایش زدم:« كجایی؟ بیا تو بیرون خیس می‌شی. ».
گفت:« الان وقت نگهبانی منه، باید مواظب باشم. دشمن همین وقت‌ها سوء استفاده می‌كنه. ».
كفش‌هایم را پوشیدم. داد زدم:« با مسؤولیت من بیا! فرمانده گروهان هستم و تو هم نیروی من. بیا داخل! ».
محمدرضا آمد. لباس‌هایش را عوض كرد. آفتابه‌ای را برداشت و رفت جلوی در. گفتم:« می‌خوای چكار كنی، اونم توی این بارون؟ ».
شعله فانوس را بالا كشیدم. حالا دور و برم را بهتر می‌دیدم. رفتم پیش او. گفت:« بارون و رعد برق شدیده، باید نماز آیات بخونیم. من که ترسیدم تو چی؟».
نماز آیات خواندن را از محمدرضا، بعد باران آن شب یاد گرفتم.
برگرفته از خاطرات حسینعلی احسانی(همرزم شهید)




ظرف‌ها را شستیم و وسایل را جمع و جور كردیم. از دور آمد. پرسیدم:« كجا بودی؟ ».
سلام كرد و گفت:« منتظرم موندین؟ ».
گفتم:« نه، سفره رو تازه جمع كردیم. شام خوردی؟ ».
رفتیم داخل. از حرف‌هایش فهمیدیم گردان دیگری بود. مراسم دعای كمیل داشتند و دیر وقت آمد. خواستیم بخوابیم. دوباره سؤال كردم:« چیزی خوردی؟ ».
گفت:« آره! ».
چند وقت بعد رفتم پیش بچه‌های آن گردان. با خبر شدم بعد مراسم دعا از شام خبری نبود و محمدرضا آن شب گرسنه خوابیده بود.
برگرفته از خاطرات محمدحسین احسانی(همرزم شهید)




سر و صداها كم شد. آهسته سرم را از زیر پتو در آوردم و نشستم. گوشه سنگر فانوس روشن بود. رفتم آن گوشه. محمدرضا داشت قرآن می‌خواند. با دیدنم خندید. گفتم:« نشد. رفتیم نامه بنویسم و جواب نامه‌هایی كه اومده بدیم، اونم تنهایی نشد. ».
با خنده گفت:« بیا به كارت برس! ».
تا نیمه‌های شب من نوشتم و محمدرضا قرآن خواند.
برگرفته از خاطرات محمدحسن احسانی(همرزم شهید)




بعد عملیات پاتك اول را زدند و آتش بر سر بچه‌ها ریختند. نمی‌توانستیم از خاكریز جدا شویم. محمدرضا رفت آن بالا ایستاد. داد زدم:«تیربارچی‌شون تو رو می‌بینه. ».
جوابی نداد و كار خودش را كرد. فریاد كشید و گفت:« بچه‌ها! بیاین جلو. این جا بدترین چیزی كه ممكنه سرمون بیاد شهادته. شهادت هم بالاترین درجه‌ایه كه بهش می‌رسیم. این آرزوی همه ماست. ».
برگرفته از خاطرات مجتبی سبوحی(همرزم شهید)




حمیدرضا میلانی با پای برهنه توی انرژی اتمی می‌دوید و ما هم پشت سرش. باید برای عملیات آماده می‌شدیم. محمدرضا یك گوشه‌ای نشسته بود و دست‌هایش را حنا گرفته بود. زیر لب دعای فرج می‌خواند. بعد تمرین رفتم طرفش.
گفتم:« این جایی؟ حمیدرضا بچه‌ها رو اطراف محوطه دور داد، نیومدی؟ ».
دست‌هایش را نشانم داد. موقع رفتن همه را بغل كرد و حلالیت طلبید.
برگرفته از خاطرات حسن بیان(همرزم شهید)




پیدایش كردم. هر چه خواستم جا به جایش كنم نتوانستم. فقط سرش تكان می‌خورد. اوضاع خودم بهتر نبود. صدایش به سختی بلند شد:« مصطفی! نماز مغرب شده؟ ».
با خنده گفتم:« آره، ولی پشت به قبله‌ایم. نمی‌تونم تو رو جا به جا كنم.».
گفت:« اگه یك نمازمون توی همه عمر قبول بشه اینه. ».
نماز خواندیم. نیمه‌های شب گفت:« صدات نمی‌یاد. چرا یا مهدی نمی‌گی؟ ذكر بگو. كاری كه از دست‌مون برنمی‌یاد. ».
تسبیح را از جیبم در آوردم. زخم‌هایم درد شدیدی گرفت. یك ساعت بعد دوباره صدایم زد:« مصطفی! نماز شب بخونیم، شاید دیگه نتونیم و آخرین نمازمون باشه. ».
كمكش كردم تا آخرین نمازش را با حركت چشمان و لب‌هایش بخواند.
برگرفته از خاطرات مصطفی امامی(همرزم شهید)




خودم را كشاندم بالا. تانك‌های عراق كنار هم صف كشیده بودند. پاتك دوم شروع شد. چند متر می‌آمدند و می‌ایستادند. آمدم پیش او. پرسید:«چه خبر شده؟ ».
گفتم:« تانك‌های عراقی دارن نزدیك می‌شن. ».
گفت:« نارنجك دارم؛ چهارتا. دو تا مال خودت. دوتای من رو بگذار لای دندونم. خودت رو به مردن بزن تا از رومون رد بشن. ».
تانك‌ها نزدیك شدند. محمدرضا افتاد بین دوشنی تانك. من هم خودم را جا به جا كردم تا از كنارم رد بشوند. رفتند. گفتم:« دارن می‌رن جلو. نیروها نرسیدن. كسی هم نیست جلوشون رو بگیره. ».
با لبخندی گفت:« بچه‌ها می‌یان اینها رو می‌برن عقب، ناراحت نباش! ».
دو روز بعد، عراقی‌ها سر و كله‌شان پیدا شد. نای حرف زدن نداشتیم. خون زیادی از هر دویمان رفته بود. نیمه بی‌هوش بودیم. سر و صورت‌مان را به زحمت خونی كردیم تا اسیرمان نكنند. افسر عراقی بالای سر محمدرضا ایستاد. چند تا گلوله به او زد. با دیدن خون‌های روی صورتش فكر كرد مرده است. تكان که خورد، محمدرضا را به رگبار بست و شهیدش كرد. برگشت من را دید و به اسارت گرفت.
برگرفته از خاطرات مصطفی امامی(همرزم شهید)




محمدرضا غلام در بیستم شهریور هزار و سیصد و چهل و دو در سرخه به دنیا آمد. بچه پنجم بود. سه برادر و سه خواهر دارد. پدرش بزّاز بود. دبیرستان رفت مدرسه صفا تا دیپلم اقتصاد بگیرد ولی دو سال بعد، از طرف بسیج به كردستان اعزام شد. بعد آن چند بار دیگر هم اعزام شد. دو سال و چند ماه در جبهه ماند. آرپی‌جی زن بود و غوّاص. محمدرضا با رضایت‌نامه پدرش دل به خاك جبهه بست.
كلاس آموزش قرآن، طراحی و مدّاحی تشكیل می‌داد توی مسجد یا جبهه، هر جا كه می‌توانست. بیست و پنجم اسفند هزار و سیصد و شصت و سه، در پاتك دوم عملیات بدر در شرق دجله با اصابت تركش خمپاره مجروح شد و به شهادت رسید.
جنازه محمدرضا چهارده سال بعد، در سال هفتاد و هفت به خانواده برگشت. پیكرش را در گلزار شهدای سرخه به خاك سپردند.
زندگی‌نامه
http://3000shahid.ir/showshahid.aspx?no=4410





نوع مطلب : شهدا و ایثارگران سرخه:قبل از انقلاب،دفاع مقدس و بعد از آن، 
برچسب ها :


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ